آدم اصولا از اوان تولد، با خودش يک سري قرار و مدار ميگذارد. حواسش نيستها، ولي ميگذارد.
مثلا قرار ميگذارد هر شب به ستارهاش سلام کند، يا باران که گرفت، در هر نقطهاي از خانه که بود، مثل اسب بدود طرف خیابان، که جان شما نميشود اولين قطرههاي باران را (هر چه هم کثيف) حس نکني. قرار ميگذارد برگ جمع کند، قرار ميگذارد فال حافظ بخرد و پشت هر کدام بنويسد کي، کجا و در چه حالي آنها را خريده. حتي گاهي حال و روز فالفروش را هم تلگرافي بنويسد.
قرارهاي زاغارت هم ميگذارد. از اين قرارها که مثلا دروغ نگويد. حتي با لبخندي که از ته دل نيست. يا اين که دوست داشتنش از روي وظيفه نباشد. يا اينکه... بيخيال! زيادند خب!
...
بعد قرارها يادش ميروند. يا شايد هم سختش ميشود بدود تا خیابان. به از پنجره ديدن باران، حس کردن اولين قطرهها کف دستش رضايت ميدهد. بعد، به بويش، به صدايش. آخرش هم به خبر گرفتن ازش، از خیابان های نمناک فردا صبح.
براي همهي اين از ياد رفتنها هم بهانه دارد. "بزرگ" شده خب!
...
خيلي، خيلي بار مچ خودم را گرفتهام که هي! ببين کجايي! بعد هم يادم رفته. خيلي، خيلي بار خواستهام که دوباره قرارها از سر يادم بيايند.
آمدهاند، اما باز رفتهاند. وقتي هم خواستهام تکرارشان کنم، شدهاند نمايش، بازي.
...
حرفي نيست. وقتي از خط بگذري ديگر گذشتهاي. زورچپان نميشود نگهت داشت. به گمانم بيشتر بايد مواظب باشي که الکي الکي، با همان بهانههاي بيخود نگذري.
...
همين جوري ميشود که آدم چند سال بعد نه قرار مدارها را فقط، که خودش را هم به جا نميآورد خب!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 10:43 توسط ati
|
کلمه نمی شود این حال لعنتی از آن وقتهاست که دلم می خواهد چیزی را درونم داغان کنم،معتاد شوم،کنار خیابان بایستم،یا موهایم را از ته بتراشم.....
پی نوشت:خاصیت اندوه است لابد این چلاندن دل ...آنقدر که از هر حسی تهی شده ام....
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 12:37 توسط ati
|